Bir kucuk eylul meselesi

استاندارد

FilmdenKareler(15)

 

 

دیروز:

با تعجب هم رو نگاه می کردند.

علی با چشمای قلنبه شده: بذار یکم نگات کنم فعلا.

جاس فرند با ذوق: وااااای باورم نمی شه چهار ساله ندیدمت.

علی هم چنان نگاه می کنه!  جاس فرند هم خیلی دوس داره فقط نگاه کنه اما خوب خیلی ضایعه هر دوشون فقط نگاه کنن و کسی حرفی نزنه. اون وقت می شه عین این فیلما.

علی: چهار سال شد یعنی؟

جاس فرند با چشمای قلنبه: آره دیگه چهار سال شد.

علی: بابا تو خیلی فرق کردی.

جاس فرند: نه بابا خیلی هم فرقنکردم. چه فرقی آخه؟؟

علی: چرا پنجاه – پنجاه فرق کردی.

جاس فرند: وااای یعنی انقد افتضاح بودم چار سال پیش؟ تو ام فرق کردی…

فرق کرده بود دیگه. علی آقا شده بود. یه آقای خوش تیپ. تنها ایرادش این بود که لاغر بود. یکم می رفت باشگاه به بدنش می رسید تیکه خوبی می شد. (نمی دونم تیکه رو راجع به پسر جماعتم به کار می برن یا نه! )

جاس فرند: چه خبر؟ چیکار می کنی؟ خدمتت کم موند دیگه نه؟

علی: نه بابا ، نه ماهم مونده.

جاس فرند: جان من؟ بابا تو که خیلی وقته سربازی. چرا انقد طول کشیده؟ مگه خدمت چند ماه؟

علی: بیست و یک ماه منم. از بچه ها که بعد من رفتن سربازی بیست و چهار ماهه شدن. یاشار اینا. یادته کی بود یاشار؟

جاس فرند کمی به مغزش فشار میاره: نه… یاشار رو یادم نمیاد.

علی: ای بابا! یاشار دیگه. دوست کامی اینا.

جاس فرند: بابا من تقریبا هیشکی رو دیگه یادم نمیاد. تو و دوستت علی و امیر و حسین فقط یادمین. با دخترا که دوستای خودم بودن.

گارسون: ببخشید اگه گرمه اینجا می تونید اون ور بشینید.

جاس فرند: وای اره افتاب می زنه پشتم. بشینیم اون ور.

پا می شن می رن سر اون یکی میز که خیلی بزرگه و نصف صندلی ، نصف مبله. گارسون با تعجب به جاس فرند چشم دوخته. جاس فرند نمی دونه چرا! اما چیزی که می تونه تخمین بزنه اینه که پیش خودش فک می کنه: آیا چرا دختری مثل این باید با یه همچین پسری که سطحش ازش کمتره ملاقات کنه؟ آیا با هم دوس دختر دوس پسرن؟ اما چند دیقه قبل شنید که دختره با ذوق می گفت چهار ساله ندیدمتتتت. پس این گزینه رد می شه!

جاس فرند ادامه می ده: از بچه ها چه خبر؟

علی: امیر که ازدواج کرد. خیلی ناگهانی.

جاس فرند: آرهههههه گفتی. خیلی تعجب کردم با مهسا ازدواج کرد.

علی: من شوکه شدم. دفعه اول بود که مرخصی گرفته بودم خونه. رفتم ببینمش دیدم حلقه دستشه. علی ظوغی یهو گفت بگو با کی ازدواج کرده؟ گفتم نمی دونم اخه. یهو گفت با مهسا دانشی. من شاخ در آوردم.

جاس فرند: منم شاخ در آوردم. اصن فکرشم نمی کردم. در عشق هم بودن؟

علی: والا امیر یه چند باری حرفشو زده بود. اما جدی نگرفته بودیم.

جاس فرند: اره اخه من فک می کردم هنو عاشق پریچهره.

علی: نه بابا پریچهر که دیگه بعد همون سال اولی که تو رفتی قضیش منتفی بود. اونم بعد یه سال میونش با مهدی به هم خورد.

جاس فرند: مهدی؟ مهدی کیه؟

علی: مهدی دیگه! مهدی خودمون.

جاس فرند: مهدی خودمون؟ ما مهدی داشتیم؟

جاس فرند باز به مغزش فشار میاره. مهدی کی بود دیگه خدایا؟؟

جاس فرند: آهااااااااااان… همون مهدی بامزه هه که خیلی خوشگل و خوش تیپ بود؟ اصن یادم نبود اونا با هم دوستن!!

علی: آره بابا بدجوری هم با هم دعواشون شدا. امیر مهمدی هم با یکی از سال پائینیا ازدواج کرد. با صپیده. فک نکنم تو بشناسی.

جاس فرند: نه من وقتی انصراف دادم هنوز سال پائینی تر از ما نبود!

گارسون سفارشاشونو میاره. برا علی آیس کافی. برا جاس فرند آیس تی.

علی: ولی بچه هامون خیلی خوب بودن.

جاس فرند: آره خوب بودن. اما تو این یکی رشتم بچه ها خوب ترن. اونجا خیلی خاله زنک بازار و عشقولی بازار بود. ببین چند تا از پسرا و دخترا از بچه های برق ازدواج کردن! حتی با هم ازدواج کردن. همشون با هم دوست شدن. تو این یکی رشتم اصلا اینجوری نیس. کسی از هم کلاسیا با هم نیستن. پیشنهاد ندادن به هم کلاسیاشون (دروغ گفت البته! مرتزی به جاس فرند، الناز به مرتزی، روضبه به ثمیرا و چند نفر دیگه بودن تو این یکی دانشگاهم. اما نمی دونس چرا انعکاس این مسایل تو این دانشگاهش به وسعت انعکاس تو دانشگاه قبلیه نیست). اما خوب تو برق، حامد معصومه رو دوست داشت، امیر پریچهرو، حسین سنا رو، تو منو…

جاس فرند حرفشو خورد. نگاهش افتاد به نگاه علی. علی با شرم لبخند می زد. فک کرد نباید به روش میاورد. فک کرد شاید علی راحت نباشه. اما مساله این بود که جاس فرند راحت بود! سعی کرد حرفو عوض کنه. نتونس. ذهنش قفل کرد. و چند لحظه سکوت. سکوت با همون لبخند شرمگین علی. سکوت با همون نگاه گیر افتاده ی خودش تو نگاه علی. دوست داشت دستشو بذاره رو دست علی و بهش بگه که چقدر خوشحاله که بعد اون همه سال ها پیشش نشسته و داره باهاش حرف می زنه. اما این کارو نکرد. فقط کمی اومد جلو تر. کمی نزدیک تر به علی.

علی: دختر تو یهو رفتی. همه می گفتن این چرا یهو ارتباطو قطع کرد؟

جاس فرند: بهت که گفتم. خانوادم نمی خواستن من با بچه های اونجا ارتباط داشته باشم. سنا اینا چند بار دعوتم کردن تولد اما مامان اینا اجازه ندادن بیام. کلا با همتون قطع رابطه شدم جز پویا که مث من انصراف داد و اومد دانشگاه من. اونم زود زود میومد به شما سر می زد. به منم می گفت بیا با هم بریم. می خواستم بیام. اما خیلی دوره اونجا.

علی: خیلی زود رفتی. اگه م یموندی تا اخر سال دوم خوب می شد.

جاس فرند: چرا باید یک سال بیشتر می موندم تو اون رشته؟

علی: چرا یه سال؟ یه ترم. تو مگه اخر ترم سه انصراف ندادی؟

جاس فرند: نه اخر ترم تابستان سال اول بود.

علی: چقدم خوب یادشهههه!

جاس فرند: جزئیات گندی که زدم رو خوب یادم مونده.

باز هم اون اتفاق یادآوری اون خاطرات افتاد. باز هم نگاه علی. جاس فرند خودشم نمی دونست چرا اصرار داره اون موضوع رو یاداوری کنه. شاید دوست داشت حضورا هم ازش بخواد ببخشدش.

جاس فرند: ما اون موقع خیلی بچه بودیم. من بابت کاری که کردم. بابت طرز برخوردم خیلی شرمندتم. هنوز خیلی ناراحتم. اما الان عوض شدم. آدم شدم! خیلی بچه بودم. می دونی که؟

علی: بی خیال. من همون چند ماه بعد اون ماجرا وقتی داشتم بهت اس ام اس می زدم فهمیدم خیلی عوض شدی.

جاس فرند: چه خوب یادته… ما خیلی بچه بودیما. نوزده هیجده سالمون بود.

علی: آره نوزده سالمون بود دیگه…

جاس فرند: من اون موقع ها خیلی احمق بودم. خیلی هیجان زده بودم. اصن نمی دونستم دارم چیکار می کنم. ( دروغ می گفت! خوبم می دونست داره چیکار می کنه. هیچ فرق زیادی با ذهنیاتی که تو نوزده سالگی داشت و الان داره احساس نمی کرد)

علی چیزی نمی گفت ، گویا از این بحث خوشش نمیومد.

اما جاس فرند ادامه داد: اصن الان نمی فهمم چرا اون طوری برخورد کردم باهات. اون چه حرفایی بود که زدم بهت. چرا اونجوری تمومش کردم. خیلی آدم پست فطرتی بودم! ولی هم چنان معذرت می خوام ازت.

علی چیزی نگفت!

جاس فرند گفت: دوست دختر نداری دیگه؟

علی: داشتم. یه چند ماه مونده به سربازی تموم کردیم. دیدم اون یه خواسگار خوب داره. منم که تکلیفم هنوز مشخص نیس. گفتم بی خیال شم. مانعش نباشم.

جاس فرند: ترفند زده بابا بهتتتتتت. خواسته بجنبی یکم! توی ابلهم تموم کردی کلا؟

علی: نه بابا راس می گفت. دختره یکی از آشنا هامون بود. برا همین می دونم که داشت.

علی از جاس فرند نپرسید تو با پسرا چه کردی. جاس فرند خودش در نظر گرفت که بهتره راجع بهش صحبت کنه. علی همیشه خود دار تر از پرسیدن این سوالای احمقانه بود که همه تو ذهنشون دارن. فرق جاس فرندم شاید با بقیه نسلش اینه که از اینکه ابله بودن ذاتیش رو نشون بده نمی ترسه. همیشه فکر می کنه در کنار اعترافش به حماقت ها ابلهیت هاش، یه چیزی داره که باعث می شه آدم از این موضوع پنهن نکردنش خوششون بیاد.

برا همینم خودش گفت: منم بعد تو با یکی بودم. زیادم دوس نبودیم یه شیش هفت ماه. اما خیلی اذیت کرد. وقتی دیدم اینجوریه دیگه فیتیل اونم خاموش کردم. دیگه نمی تونم با کسی باشم. اعصابشو ندارم. ترجیحا عطای دوس پسر رو به لقایش بخشیدم.

علی: فکر می کنم دیگه حالا برات قبول کردن کسی تو زندگیت خیلی سخت شده نه؟

جاس فرند: در حال حاضر؟ آره. خیلییییییییی. معدم دیگه یه مرد دیگه رو تو زندگیم قبول نمی کنه. هر احساسی رو بالا میارم.

و بعد نفهمید چی شد که موضوع عوض شد باز به بچه های رشته قبلیش. از اینکه مامان حامد چند ماه پیش به خاطر سرطان فوت شده و حامد افسردگی گرفته و دارو مصرف می کنه. ازینکه یکی از بچه های کلاس، یکی از پسرا که جاس فرند بازم یادش نمیومد کیه، سرطان داشت و اونم درست بعد فارغ التحصیلی مرده و در طول تحصیل از همه قایمش می کرده. و اینجور حرفای دپرسینگ که جاس فرند کلی شاکی شد چرا آخر آخرا داری این خبرای بد رو می دی اخه؟

به همین زودی یک ساعت گذشت و جاس فرند گفت که برا شام قراره خونشون مهمون بیاد و باید بره (راستم می گفت ایران و یوسف قرار بود بیان خونشون: جاس فرند نواده ی این دوتاس! ) و گفت که بهتره بریم و سر حساب کردن پول، علی یه پنجاهی داد صندوق که خورد نداشتن و جاس فرند داد کارت کشیدن. علی شرمنده شد. جاس فرند گفت شرمنده نباش دفعه بعد تو حساب می کنی. قرار نیس که قطع رابطه کنیم!

و موقع جدا شدن جاس فرند شدیدا دل نوستالژی شدش می خواس که علی رو بغل کنه. محکم محکم محکمبغلش کنه. اما کل کاری که کرد این بود که دستشو دراز کنه  و باهاش دست بده.

مث اون اول که وقتی میومد علی از ماشین پیاده شد و جفتشون با حیرت هم رو نگاه می کردن و علی به نظر جاس فرند خیلی مردونه بود و با یه ژست خاص دستشو دراز کرد طرف جاس فرند و حیرت جاس فرند بیشتر شد از این صمیمیت!!

همیشه اینطوریه جاس فرند. وقتی یکی از دوستای پسرش دستشونو دراز می کنن طرفش احساس می کنه خیلی حرکت جذبیه که یه پسر بخواد مردونه با یه دختر دست بده. نیما همیشه این کار رو می کرد.

جاس فرند کل روز رو به خاطر دیدن علی خوشحال بود. علی یه جورایی اولین دوس پسرش بود. اولی هم نبوده باشه جزو اولین ها بوده. جاس فرند این خط دوس پسر رو با پسرایی که علنا دوس دخترشون نیس ولی با هم خیلی صمیمی اند رو نمی فهمه. مثل اون پسرایی که گاهی وارد زندگیش می شن و جاس فرند به یه مدت طولانی باهاشون تقریبا هر شب یا یه شب در میان صحبت می کنه. و تنها فرقی که با دوس پسر براش دارن اینه که باهاشون حرفای عشقولی نمی زنه (و جاس فرند کم احساستون همیشه این موضوع رو ترجیح می ده! ). اما علی اولین پسری بود که بحث دوست داشتن رو باهاش داشت. هر چند این عشق فقط از طرف علی بود. یه علی نوزده ساله ی مثبت بچه فوفول. یه علی ای که با این علی خیلی فرق داشت. بعد چهار ماه بازی دادن علی بلاخره تو ماه eylul بود که جاس فرند تمومش کرد. خیلی هم بد تمومش کرد. اول شکستش بعد تحقیرش کرد بعد آبروی خودشو برد بعد تمومش کرد!!

واین بود مشکل کوچک مهر برای جاس فرند توی اون سالی که نوزده سالش بود…

 

 

+ بعد چند ماه انتظار برای دیدن فیلم   Bi.Kucuk.Eylul.Meselesi_2014    بلاخره دانلودش کردم و شبونه قبل امتحان آزمایشگاه مدار الکتریکیم دیدمش. واقعا از این همه انتظار پشیمونم. هیچ فیلمی نبود که انتظارشو داشتم.

 

من انتخاب کردم که احترام رو به هر قیمتی و از هر کسی طلب نکنم.

استاندارد

این پروسه ی رشد آدما از بچگی تا بزرگسالی پروسه ایه که یه روزی می رسوندت به نقطه ی تصمیم گیری.

اینکه از بچگی با یکی بزرگ می شی و بعد شاید توی پنج سالگیت تصمیم بگیری که ادامه ندی باهاش. یا توی چهارده سالگی یا هیفده سالگی یا هر چند سالی. ولی سنی که قراره توش تصمیم بگیری که ادامه بدی برای بقیه ی زندگیت یا نه، فک کنم بیست و چار پنج سالگی اون آدم باشه.

کسی که من از بچگی باهاش بزرگ شدم و در هر مرحله ای «موندن» رو با A  پاس کرده «طینا» ست.

طینا نمراتش توی دوستیمون انقدر خوب بود که توی هیفده سالگیم که آدم مذهبی ای بودم (بله من دبه مدت دو سال سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی رو آدم مذهبی روشن فکری بودم!) روز غدیر خم دست در دست هم عقد اخوت و خواهری رو خوندم باهاش و شد خواهر صیغه ایم!

طینا ازم سه سالی کوچیکتره. یعنی وقتی خواهرم شد که چارده سالش بود. منم همیشه نمره ی دوستیم عالی بود. به عنوان یه مراقب بزرگتر اولین ندا های آزادیشو از بند خانواده من خوندم و در عرض یکی دو سال نداهای آزادیش از منم رد شد و عین جت فراتر هم رفت!

ولی چیزی که از عید امسال می دونم از دستش دادم همین طیناست. اینکه سعی می کنی هی فکر کنی این همون خواهر کوچولوی صیغه ای خودته و همه چیز مثل همیشست و اون هنوز تو سن بیست سالگی می تونه به اندازه پنج سالگیش یا چارده سالگیش یا هیفده سالگیش منبع جوشش عشق به «دوست» باشه . اما دیگه یه جایی می بینی عزیز ترین دوست تمام عمرت یه فاصله ی عمیقی ازت گرفته و تو عوض نشدی و اون زیادیییییییی عوض شده.

اینجاس که ناخودآگاه به خودت میگی: آی لاست طینا…

این اتفاق خیلی سهمگینیه. جاس فرندتون می دونه بعدش چی می شه. جاس فرند می دونه که قراره هی دلتنگ بچگیای طینا بشه و هر وقت نگاهش می کنه احساس کنه این طینایی که جلوشه فقط یه آدم فضائیه که زده طینای خودشو کشته و از دل و رودش زده بیرون.

راجع به اولین عشمم همچین اتفاقی افتاد. اولین عشقم ایمان بود. من شیش سالم بود و اون پنج سالش. اولین باری که عشق به یک آدمی جز مامانم رو در خودم احساس کردم بود. تا قبل از ایمان همه بچه های دیگه برام استفاده ابزاری داشتن. به عنوان اسباب بازی بهشون نگاه می کردم. بچه ها وجود داشتن تا من باهاشون بازی کنم. وقتی می رفتن خونه هاشون بود و نبودشون برام مهم نبود. اما ایمان بچه ای بود که من در کنارش خوشحال می شدم و دوست هم داشتم خوشحالش کنم.

اونم عاشق من بود خوب. دومین باری که به عنوان دو تا عاشق کنار هم قرار گرفتیم جفتمونم مدرسه میرفتیم. و نمود عشقمونم این بود که از هم خجالت می کشیدیم و وقتی همو میدیدیم خندمون می گرفت از خجالت. چون جفتمونم می دونستیم چی توی درونمون اتفاق افتاده. و پنهانش می کردیم از همه. حتی از هم. ولی خوب خودمون به صورت تابلویی می دونستیم تو یه عشق دو طرفه افتادیم.

تا سال ها بعد به خاطر هم گریه می کردیم. که من می خوام برم پیش ایمان. یا من می خوام برم پیش جاس فرند. همدیگرو عمیقا می فهمیدیم. هیچ چیزی از طرف مقابلمون برامون عجیب نبود.

من هنوز عاشق اون بچم. هنوز عکس اون ایمان شیش ساله تو گوشیمه. و اون بچه یه روزی مرد. یه روزی دیدم از توی دل و روده ی اون بچه یه موجود فضایی با هیکل گنده بیرون اومده که الکی میگه من ایمانم!!

من الان دلم برای اون بچه تنگ می شه و دوست دارم برگردم حبس شم تو اون خاطراتی که سرشار از بازی بود. توپ بازی. منچ بازی. دوچرخه بازی. تاب بازی. اختراعات عجیب و غریب. سینمایی که تو اتاق ایمان می ساختیم و کل فامیلو دعوت می کردیم تا نمایش ما رو ببینن. عکسای مجردی بابای ایمان رو که در اختتامیه ی سینمای اتاقیمون با پروژکتور پخش می کردیم رو دیوار. و بلیطایی که می فروختیم براش…

شهربازیایی که با هم می رفتیم و من مثل همیشه سر ایمانو شیره می مالیدم که اونی که تو دست اون مردس یه ستارس! دوست داشتم ستاره باشه ولی می دونستم سیگاره.

و گردنبندی که بهم داد (شایدم به زور ازش گرفتم چون شکل ستاره بود) وکلکسیون یه عالمه عکس فوتبالیستی که ماه ها از ادامسای بادکنکی جمع کرده بودمو دادم بهش.

من عاشق اون بچه بودم. من اینو یادمه. ایمانم یادشه که عاشق من بود. یه زمانی فکر می کردم یادش نیس. ولی پنج سال پیش وقتی اخرین روزایی بود که ایران بود و رفتیم تهران تا ببینیمش مثل همیشه ، به عادت بچگی شروع کردیم به انواع بازیایی که همیشه می کردیم. کار دیگه ای بلد نبودیم که با هم بتونیم انجام بدیم.کل دو روز رو فقط توپ بازی و پازل بازی کردیم، اونم مثل همیشه خودشو زد به مریضی تا صبح نره مدرسه. اون موقع پیش دانشگاهی می خوند. توی یکی ازین مدرسه های خیلی توپ که حتی تابستونام می رن مدرسه.اگه ایران می موند حتما شریف قبول می شد. تا اینکه شب اخر جلوتلوزیون که داشتیم ماجرای اره برقی در تگزاش چند رو میدیدیم خوابش برد و صبحش ما برگشتیم.

اون می خواست الکترونیک بخونه من می خواستم هوا فضا بخونم! ولی همه چی برعکس شد. اون هوافضا قبول شد و من الکترونیک!! یه سال بعد جفتمونم تغییر رشته دادیم به یه رشته ی یکسان بی ربط!

چند ماه پیشم بعد سالها یهویی اومد ایران ولی فقط یه روز موند این شهر. رفت تهران. آدم فضایی ای که از توی موجود کوچولوی مو بوری که من عاشقش بودم بیرون اومده قدش حدودا سی سانت از من بلند تر و وزنش سه برابر من باید باشه. البته با اینکه من ریزه ام اما اونم واقعا غولی شده برا خودش.

و طینا رو هم امسال عید یعنی یه ماه پیش از دست دادم. متوجه شدم آدم فضایی ای که طینای منو خورده دیگه برای من غیر قابل تحمله. بعد از کلی اصرار که باید باهاش برم بیرون و این حرفا، بعد از یک ماه و خورده ای ندیدنش بلاخره امشب دعوتش کردم شب بیاد خونمون. فقط رفع تکلیف…

در اصل به نظرم عصیان کرده و تو خودش گم شده. تو خودشم نه. تو چیزی که می خواست باشه و نیست. توی کمبود های محبتش از جنس مخالفمون. توی هیجان بلاخره بزرگ شدنمون. توی شکستن تعادلا. من به استقلال اعتقاد دارم. به شکستن ساختار ها اعتقاد دارم. به عوض کردن زیر ساختا و سنت ها اعتقاد دارم. اما هر چیزی طبق تعادلش. اگر سیگار کسیدم. اگر دلم خواسته شراب رو امتحان کنم. اگر به فکر سکس بودم. اگر دلم دوست پسر خواسته. اگر جاس فرندایی داشتم. اگر محدودیت هامو شکستم اگر آزادیایی به دست آوردم در مورد همه چیزم تعادل رو قانونم کردم. هر چیزی به اندازه اش. وگرنه فاسد خواهم شد. ولی طینای من که در هیجان بزرگ شدنش گم شده خودشو رها کرده تو دست رسانه ها و قانونای کثیف این نسل جدید. اینکه تا حد استفراغ تو یه روز معمولی تو یه جمع دوستانه ی پنج نفره آدم مشروب بخوره هیچ شبیه روشن فکری ای نیست که ازش دم می زنه. اینکه از هر فرصتی برا مست کردن استفاده کنه اسمش روشن فکری نیست. اسمش عقدس.

اینکه کثافت کاریای دوستاشو ببخشه، دوستایی که دوس پسراشو تور کردن رو ببخشه اسمش عطوفت نیست. اسمش ضعفه. اینکه پسری که عاشقش بود و با دوستش به طینا خیانت کرد رو ببخشه و حالا مثلا جاس فرند باشن اسمش روشن فکری نیست اسمش ذلالته. اینکه مادرشو در حالی که مریض بوده رو فقط سر اینکه بهش گفته شب نرو خونه ی اون دوست لاتت، بزنه و بندازه زمین و شب خونه نیاد اسمش طلب آزادی نیست. این عصیانه.

ما ایرانیا دوست داریم به چیزایی که غربیا بهشون رسیدن برسیم. ولی نه با روش خود غربیا. بلکه با روش خودمون!

اگر خودمون انتخاب کنیم چی رومون تاثیر بذاره ، کسی یا چیزی نمی تونه انقدر فاحش تغییرمون بده. اما اگر خودمون رو روی موج جوامع و رسانه ها و کنترل های دسته جمعی رها کنیم، بدترین چیز ها قادرند بهمون مسلط شن.

طینا خودشو رها کرده. بیشتر و بیشتر می خواد دیده شه. می خواد شاخ شه ولی نمی تونه. می خواد احترام نسلشو به دست بیاره.

ولی من، موضوع اینه من هیچ چیز این نسل کثیف رو دوست ندارم. هیچ چیزی از قانونای نسلم به تخمم نیس. دیده شدن به تخمم نیس. داف بودن به تخمم نیس. مثلا روشن فکر بودن با استفراغای بد مستی و سیگار و «دادن» به پسرای بیشتر و شعرای مثلا هنری پر از فاحشه های پاک و دود سیگار به تخمم نیست!

من آرومم. تو وجود خودم آرومم و فقط دنبال اینم از هر چیز طبیعی ای لذت ببرم. من انتخاب کردم که رسانه ها رو باور نکنم. رسانه ها روم تاثیر عمیقی نذاره. من انتخاب کردم که نسلم نسل احمقیه مثل نسل های گذشته ی این خاک!

من انتخاب کردم که احترام رو به هر قیمتی و از هر کسی طلب نکنم. ترجیح می دم به چشم ادمای احمق اصلا دیده هم نشم. اما کسایی که دورو برم قبولشون کنم کسایی اند که احترام گذاشتنشون به فیلترای عقلانی ای بستس.

من شراب رو دوست خواهم داشت. سیگار رو دوست خواهم داشت . سکس رو ، پسر ها رو ، عشق رو ، زیبایی رو، اما فقط به اندازه ای که دوست داشتنی باشن!

عکس اولین عشق جاس فرند:

عشق جاس فرند

 

 

آه بهشت من! ای بهشت بدون پی ام اس. بدون گشت ارشاد.

استاندارد

خوب الان جاس فرندتون نشسته داره به این فکر می کنه که باید در اصل الان گریه کن. بدشم نمیاد گریه کنه. گریه همیشه فشار روانی زیادی که به آدم وارد میشه رو سبک تر می کنه.
چند تا چیز فشار روانی آدمو کم می کنه: یکیش اینه اتفاق بدی که افتاده رو ریز به ریز با چزئیات اونچه که حس کردی و فکرایی که کردی رو به یکی بگی. شکر خدا رابطه با خانواده در حدی نیس که اضطرابا و ناراحتیامو بتونم بگم چون اول آخرش خودمم که سرزنش، محکوم و ممنوع می شم. یکیش اینه گریه کنی. اینم که دیگه تو این جوونی کوفتی من به قدری اتفاقای بد افتاده و اضطراب و فشار روانی داشتم که این همه اضطراب امروزم خیلی عادی به نظر ناخوداگاهم میاد و ناخوداگاهم حالش خیلی خوبه!
فکر کردم شاید به وهید بگم. وهید داداشمه. هف سالی ازم بزرگه. که الان باید سی سالش شده باشه! پنج سالم هس ایران نیس در دیار اروپا به سر می بره. توی این مدتم فقط یه بار باهاش درددل کردم. اونم چتی. نه وایبری داره نه میاد اسکایپ. وقتی هم که هنوز فیس بوک داشتم در کل رابطه ای با هم نداشتیم. وقتی تلفن می زنیم خیلی تشریفاتی با هم حرف می زنیم. امروز حتی به این فکر کردم که اگه امروز وهید پیشمون بود هیچ کدوم از اتفاقای امروز قرار نبود بیفته… همون اول، همون لحظه ی اول که گشت ارشاد برا بار اول از جلومون رد شد و آژیر زد هیچ اضطرابی قرار نبود به دلم بشینه. پاهام قرار نبود لرزشش رو کنترل کنه.
ولی خوب نمی دونم اگه وهید اصن ایران می موند با اون عقاید و اخلاق مثبت قبل از ایران رفتنش الان قرار بود با من و چند تا دختر و پسر دیگه بیاد بریم بیرون؟
گشت و پلیس و هر یونیفورم انتظامی دیگه ای زیادی منو می ترسونه. اگه تو این دنیا تنها بودم نمی ترسیدم. ولی از اینکه پدر و مادرم یه روزی غصه و غم بزرگی رو متحمل بشن که باعثش منم، این منو می ترسونه. حتی مامورایی که وقتی توی سفرا مرز رو رد می کنیم یهو و خشن وارد ماشین می شن و پاسپورتا رو می گیرن نفسمو بند میاره. ترس من انقدر زیاده که حتی نگاه کردن به صورت آروم امیر رضا هم نمی تونه جلوشو بگیره.
امیر رضا یه قیافه خیلی آرام بخشی داره. صورتش، تنش، چشاش، تن صداش، اخلاق و رفتارش آرامش بخشه.
امیررضا موردی بود که دو سه ماه قبل سیبیل فکرمو مشغول کرده بود. ولی چیز عجیبی که وجود داره اینه که هر پسری که فکرمو مشغول می کنه در عرض دو هفته یا یه هفته دیگه کامل از ذهنم بیرون می ره. اما خوب امیررضا تشعششعاتش زیاد مونده. واقعا دوست داشتنیه. جزو بسیار معدود پسراییه که من به سکس کردن باهاشون فکر می کنم. کلا هیچ وجه مشترکی بینمون نداریم. هیچ وجه جالبی هم برا صحبت با هم نداریم. انقدری که سر و دست میشکنم با روزبه چت کنم یا وقتی یه مدت خبری نشه ازش اسمس بدم، با این اصلااااااا صحبت کردن حال نمی ده. ولی وقتی می بینمش. وقتی تو چشاش نگاه می کنم و شوخی می کنم و اونم با چشاش می خنده، وقتی به صورت زنده تن صداشو می شنوم یه حال خوبی دارم. احساس می کنم اونم نسبت به من همینجوریه. یه تششع خاصی به هم می دیم. امیررضا در اصل یکی از دوستای فرضانه بود که تو انجمن داستان نویسی با هم رفیق شده بودن. بعد من چند بار با فرضانه رفتم انجمن داستان. امیررضا خونگرمه. از همون اولم هم خودم از خونگرمیش خوشم اومد هم اینکه احساس کردم وقتی نگام می کنه از موج خاصی از چشاش ساتع می شه که موج عادی نیس. موج شوقه!
و خوب فکر این که یه بار دیگه قراره جلو صورتش بشینی و بهش زل بزنی و حرف بزنه و حرف بزنی خیلی فکر قشنگیه. ولی کل ارتباط نزدیکی که تونستیم با هم داشته باشیم همین بود که تو ون نشستیم پیش هم. یه تجربه ی خیلی نزدیک. من همیشه وقتی یکی کنارم نشسته اینجوری نیستم که عین کرکس جلومو نگا کنم حرف بزنم، بر میگرم باز زل می زنم به صورتش حرف می زنم. اون لحظه هایی که امیررضام گاهی، صورتشو بر می گردوند و چیزی می گفت یه کانکشن خیلی قویه.
خلاصه امروز خوشحال بودم و بر خلاف همیشه اضطراب نداشتم. میل به اینکه برم بچسبم به بازوش، همچین یه فشار کوچولو بدم به بازوش…واه واه حالا خوبه ازین کارا نمی کنیم. اون وقت می خواستن چی کار کنن؟ امیررضا فک کنم مومن جمعمونه. نماز می خونه ته ریش می ذاره… حیفیش اینجاس که این رویاها افتاد به طرح گشت ارشاد. مثل مور و ملخ ریخته بودن. از همون ساعت پنج که همو جلو دانشگاه دیدیم و جمع شدیم سه بار از جلومون رد شدن و اژیر زدن. فک کردیم حالا که سوار ون شدیم همه چی اوکی شد. نمی دونستیم از همونجا مخابرمون کردن که پنج نفر دارن میان که یکیشون مانتوش زرده. حالا من یه غلطی کردم به خاطر امیررضا مانتو زردمو پوشیدم. تا خود ساعت هشت فقط داشتم با سوشرت سرمه ای فرزانه اب پز می شدم دنبال راه در رو از مرکز خرید بودم.
فک کنم موقع جدا شدن ازشون خیلی با حسرت امیررضا رو نگا کردم. خودم اگه جای امیررضا بودم یه چیزایی حس می کردم. اینم باید خنگ باشه حس نکنه حس منو! این جزو اون چراغ های ناخواسته ی منه که یهو تابلوم میکنه.
خلاصه روز اکشنی بود به قول فرضانه. ولی من به اینا نمی گم هیجان. میگم استرس. اینکه جلو چشمت گشت سه تا از دوستاتو بگیره و بهشون بگه ما میدونیم شما با اون دخترایین که یکیشون مانتوش زرده. بعد ولشون کنه و بیاد مرکز خرید که پنج تامونم با هم بگیره! اینا اکشنای خوبی نیستن.
***
یه هفتس اعصابم اوکی نبود. بعد اون همه روزای خوب و پر انرژی که از بعد عید داشتم تا این هفته، اینجوری نشده بودم. حوصله هیچ چیزو نداشتم. رسما یه هفتس نرفتم دانشگاه. همچین خودکار تو یه فاز غم عجیبی ام. ممکنه علائم پی ام اسم باشه. همیشه قبل پریودم یه علائم عجیبی می بینم که هر دفعه با دفعه قبلش فرق داره!
از یه هفته پیش صبحا که از خواب پا می شم یه اعصاب خوردی شدیدی دارم. از این حالت واقعا متنفرم. از اینکه اعصابم خورد باشه متنفرم. یه جوریه میگم پریود شم راحت میشمااااا. می دونی اینجوریام نیس که کسی بتونه درکت کنه. پاشم بگم مامان جان من یه هفتس صبحا علائم شدید پی ام اس دارم. ناراحتم بی خودی. بگی الهی فدات شم نرو دانشگاه؟ نه! صبحا پا می شم بیس دیقه تو دبل وای میستم همینجوری سیفون می کشم میام بیرون میگم مسموم شدم (با این حساب یه هفتس به خاطر زیاده روی در گوجه سبز مسمومم!) و نمی رم یونی. یا اینجوری نیس که بتونم برا کسی شرحش بدم. مثلا با روزبه که چت می کنم بگم پی ام اسمه که نمیام یونی؟ نه دیگه به همه میگم مسموم شدم.
یه وقتایی هم هس یه پی ام اسای سنگین وزنی میدم! می بینی سه روز مونده از خواب پا می شم می بینم سینگان سنگینه هااااااااا. دچار سردرد و جوش و پف اعضای بدن و بی ریختی مزمنی ام!
همیشه نسبت به این چیزای هورمونی اعصاب خوردی داشتم. هر وقت برا کیستی چیزی قرصای ضدحاملگی مصرف می کنم، چند روز اول مصرف فقط گریه می کنم.
ولی خوب الان اینکه یه هفته قبل این علائم شروع شه زیادیه… امیدوارم موقت باشه و واقعا نمی ذارم به حساب اینکه چند روز بعد، بعد شروع پرویدمم اینقدر دپرس باشم. می دونم بازم قراره حالم خوب شه. انرژیای خاک و طبیعت و به صورت سرخ رنگی از جهان پیرامون بگیرم 😀
و بازم صبحای زود شارژ پاشم برم پیاده روی. بیام برم یونی. باز پرده های کلاسو بکشم آفتاب بیفته رو ملت جیغشون در بیاد. زهرا خواب بمونه زنگ بزنم بیدارش کنم کرم بریزم. ساعت هشت وقتی بقیه سر کلاس خوابشون میبره به طرز حرص آمیزی جزوه بنویسم و سوال بپرسم! بیام تا شب درس بخونم و نه تنها بخونم بلکه لذتم ببرم. بعد بشینم یکم مدیتیشن کنم و احساس خیلی ماورایی بودن بکنم. شبا به جای چس ناله برا روزبه ، باهاش شوخی کنم و کرکر جفتمون بخندیم. اون روزای قبل پی ام اس مثل بهشت میمونه برام.
آه بهشت من! ای بهشت بدون پی ام اس. بدون گشت ارشاد.

گند زدن به نقد فیلم enemy!

استاندارد

جاس فرندتون همینک نشست فیلم enemy رو دید. بعد انقد توهم زد حین دیدن فیلمه که رفت یه سرچ بزنه ببینه آخه این فیلمه یعنی چی؟؟؟ که متوجه شد هیچگونه نقد فارسی ای وجود نداره براش از بس که فیلم همین اواخر اکران شده. یعنی اکرانش مال 2014 هستش. بنابراین تصمیم گرفت اولین نقد فارسی این فیلمو خودش بنویسه با اینکه هیچی نگرفته از جریانش. و این شد که اسم این پست اینقدر رسمی شد نقد فیلم enemy!

خوب فیلمه شامل یک سری جک جینهال هست. یک سری زن لخت و یک سری هم عنکبوت.

اگر فیلم رو نبینین چون رسما اخرش رو خطر لوث شدن داستان می کنم.

صحنه ی اخر واقعا منو تکون داد. یاد نمایشنامه ی کرگدن یونسکو افتادم. اما به هیچ وجه فکر نمی کنم موضوع فیلم مسخ باشه. یه چیز هولناک تره . فیلم کلا طوری ساخته شده که وسطا یه صحنه های عجیبی داری که نمی دونی واقعیه یا رویای شخصیت اصلی داستانه. مثلا اون صحنه ای که یه عنکبوت بزرگ در سطح شهر راه افتاده خیلی هولناکه.

رنگ کلی فیلم قهوه ایه. مدل لباس پوشیدن و تیپ گذاشتن شخصیت اصلی مثل دهه هفتاد میلادیه. برا همین تا وقتی انواع مختلف لپ تاپ ها رو تو صحنه ی کلاس ندیده بودم شک می کردم مربوط به زمان حاله یا همون دهه هفتاد.

هیچ گونه نتیجه گیری هنری و عقلانی ای راجع به موضوع فیلم ندارم. برداشت مزحکی که از فیلم کردم و مطمعنم غلطه اینه که این یارو شخصیت اوله کلون بوده. بعد شخصیت دوم که به ظاهر یه هنرپیشه ی سطح پائینه (و منطقا نمی تونه همچین خونه زندگی ای داشته باشه) در اصل یکی از عاملای شرکت کلون سازیه. که عملا کلون خودشو ساخته. و ازمایش بعدیشونم اینه که عنکبوتای غول پیکر بسازن (دیگه نمی دونم چرا؟ ). برا همین باید آدمیزاد عنکبوت حامله شه! همون اولشم برداشتم از اولین سکانس فیلم این بود که زنا با عنکبوتا دارن کارای غیر بهداشتی می کنن!!

اصن خیلی گیج شدم… مشخصه دیگه نه؟

لامسب فقط نمی دونم زن خودش چرا عنکبوت حاملس… اه آقا من دیگه تحلیل نمی کنم یکی بیاد بگه این فیلم چی بود؟

enemy

دغل باز ، هوس ران و جگر

استاندارد

1. دغل باز

یه وقتایی یه استتوسایی تو فیس بوک گذاشته می شه که می خونیم و می خندیم و رد می شیم. بعضیاشون رد شدنی نیستن. بعضیاشونو باید همچین سر لوحه کرد.

یه استتوسی که خیلی استتوس خوبی بود و تو زندگیم ناخودآگاه دارم سعی می کنم ازش استفاده  کنم و تو موقعیتای مختلف همش یادم میاد اینه:  من هیچ وقت یه اشتباهو دو بار تکرار نمی کنم، قشنگ یه هفت هشت باری تکرار می کنم که دیگه مطمئن شم اشتباهه!!

خودمم اینو سر هر سوتی ای که می دم به زهرا می گم و می خندم. ولی واقعا دارم این کار رو می کنم.

یه اشتباه گنده ی توی زندگیم که مدام تکرار می شه و لکه ننگ گندس رو شخصیتم اینه که از روی حسودی بد گویی می کنم.

خیلی اخلاق گندیه. خودم همیشه بعد این جنایت به خودم میام و می گم ای ابله، بازم؟

من به دخترایی از فک و فامیل یا دوست و آشنا که از من کوچیکترن و آزادیشون بیشتره حسودی می کنم. دوست دارم نقاط منفی و رازاشونو به بقیه بگم و به چشم بقیه بد و خرابشون کنم. البته فقط راجع به دو نفر فقط اینجوری شده. جلو روشون می شم دوست ، پشت سر می شم خنجر زن.

ولی هیچ وقت به این فک نکرده بودم که این حرفا ممکنه بره برسه به گوششون. من هیچ وقت دو رو نبودم. من اگه از یکی خوشم میومد می رفتم باهاش رفاقت می کردم. اگه نه که خیلی راحت بی خیالش می شدم. اگرم طرف می خواست زورکی خودشو بچپونه طرفم واقعا رو در وایسی ندارم و رکم، به روش می گم من دوس ندارم باهات خیلی صمیمی باشم. حرفایی هم که ممکنه پشتم بزنه هیچ مهم نیس چون آدما اخلاقمو می دونن که هیچیو با کینه و حرص نمی گم فقط ازین جهت می گم که «دلم نمی خواد». ولی بعد پای حسادت اومد وسط.

الشن دختر خیلی خوبیه. مهربونه، خوش قلبه، مثل مادرش نیس که بخواد نیش بزنه و تحقیر کنه. فقط آزاد بود که قبل من ابروهاشو بگیره و موهاشو رنگ کنه و تیپ بزنه وبه مقدار کافی آرایش کنه. منم ازین جهتا در عقده بودم. چون خانواده من می خواستن من دختر خیلی ساده ی کاملا چشم و گوش بسته ای باشم. چیزی که من نمی تونستم باشم و یه چهار سالی رابطمو با خانوادم به گند کشیده بود این موضوع. و من از عقده ام فقط پشت سر الشن حرف می زدم تو خونه. حتی پیش دو تا از دوستای دانشگاهمم نشستم آبروشو بردم و گفتم که حرصم می ده و آدم فجیعیه!

دلم خنک می شد ولی یه روز که حالا بر سر یه سوء تفاهم الشن باهام سر سنگین رفتار می کرد تو دانشگاه (البته فقط امیدوارم که سوء تفاهم بوده باشه) فهمیدم ارزش نداره آدم اعتمادشو سردل خنک شدن به فاک بده.

اما آدم که ابله باشه از اشتباهش عین ادم درس نمی گیره که! فک می کنه شانسی اینجوری شده و واقعا خطر جدی ای نیست. برا همین دوباره اشتباهه تکرار شد.

تینا خواهر خوندمه. حالا گزینه های اخلاقیش خیلی هم جالب نیس، یکم عصبی و بد اخلاقه، سرش باد داره، خود خواهه و تو توهمات خیلی فانتزی هنری بودنه. ولی به هر حال از بچگی با هم بزرگ شدیم و یه نکته های خوب و با مزه و با مرام واری داره که می ارزه به همه گزینه های چرت اخلاقیش. و من اندازه خودم دوسش دارم. فقط حسادت منو از جایی تحریک می کنه که شبا تا ساعت ده کسی بهش زنگ نمی زنه کجایی! کسی نمی گه با پسرا نگرد. اون وقت من هر جا می خواستم برم و با هر کی می خواستم برم زنگ می زدن به طرف که مطمئن شن من با اونام. (الان شما اینو بشنوین فک می کنین من یه گافی دادم که اینجوری باهام برخورد می کردن، در جوابتون باید بگم که خیر من خیلی هم مثبت بودم فقط خانواده، خانواده ی فاشیستیه). این شد که راز دوستاشو به دوستام می گفتم. خودش راز مشکل داری نداشت. ولی رازای غیر مشکل دار خودشو با تحلیلای «تینا احمقه» و رازای دوستاشو میذاشتم کف دست رفیقای خودم.

دوستام هیچ مشکلی ایجاد نکردن کسی که مشکل ایجاد کرد دختر خاله ی پونزده ساله ی تینا بود از تهران که عید اومده بودن اینجا ومن کمی زیادی رو دادم بهش انگار. وقتی تینا با مامانش به طرز فجیعی دعوا کرد و شب نرفت خونه دنیز نشست پام و تحریکم کرد رازای تینا رو بگم و قسم خورد به کسی نمی گه! ازونجایی که من راز دوس پسر دنیز خانومو دو سال بود که نگه داشته بودم انتظار داشتم اونم دهنش چفت باشه ولی هر چی گفته بودم بهش حتی کوچکترین موارد دو روز دیگه تو فامیل در حال چرخش بود 😐

وقتی تینا ازم بازخواست کرد هیچ جوری نمی تونستم انکار کنم. فقط گفتم گوه خوردم. تینام با مرامه، چیزی نگفت. نگفت تو فلان فلانی و من دیگه باهات کاتم. فقط گفت چرا؟

ولی من به دنیز گفتم که من با شما دیگه کاتم.

الان نتیجه این صحبتای خاله زنکی اینه که  امروز دنیز زنگ زد بهم. منم ریدم بهش گفتم خدافظ.

و پشت دستمو داغ کردم که برم عقده ای بودنو یه جور دیگه حل کنم…

2. هوس ران

حالا اینا رو ولش. آقا من یه عشقی داشتم ملقب بود به آیفون، بعدا توضیحات آیفونو مفصل تو یه پست میذارم (یا ابلفضل، نه؟ ) تجربه ای که از آیفون به دست آوردم این بود که  نباس عین این جواتا وقتی از یکی خوشم میاد هی چراغ بدم ونیگاش کنم و برم تو در و دیوار (این مورد دست خودم نبود). باید برم باهاش سوشیالایز کنم. برم دو کلام حرف بزنم. یه زیر بنا پایه ریزی کنم.

برا همین جدیدا که ازین پسره ملقب به سیبیل خوشم اومده، دیروز به فکرم رسید امروز که باهاش کلاس دارم برم دو کلام حرف بزنم باهاش. آخه تازه پریشبم خوابشو می دیدم که یه ببره به من و اون و چند نفر دیگه حمله کرده بود من ببره رو با بسم الله و پیش کشیدن پای خدا وسط و این حرفا رام کردم.

اره کلی برنامه ریزی کردم برم سر صحبتو باز کنم و بگم رشتت چیه و وورودی چندی و تا حالا ندیدمت و نمی دونم چرا دیشب خوابتو می دیدم و این حرفا. نبایدم به زهرا و فردوس می گفتم وگرنه استرسم می گرفت اونام نمی ذاشتن. صبحم کلی دعا کردم از پسش بر بیام و نکشم عقب.

خلاصه امروز عزممو جزم کردم و وقتی می خواستم بشینم دیدم «سیبیل» اومده نشسته جای همیشگیش ردیف آخر که ما دو ریف جلو تر بودیم ازش داره با تبلتش کار می کنه. همچین ییهو از زهرا و فردوس جدا شدم رفتم بالا سرش صدا زدم: آقا؟ ببخشین شما رشتتون چیه؟

یک لبخند ملیحی زد گفت: فلان چیز! (نگفتا فلان چیز، نمی دونم چرا من سانسور می کنم).

بعد گفتم: وروودی چندین؟

بیشتر خندید و گفت : 88 !! (خندشم برا این بود که خیلی قدیمیه!)

خوشبختانه دیگه اون قسمتو که خوابتو دیدمو نگفتم اصن فکر خوبی نبود گفتنش. البته اون لحظه فقط برا اینکه تو دلم از استرس افتاده بودم به گوه خوری نگفتم ، دیگه خواستم خاتمه بدم مکالمه رو. فقط گفتم: آهان! تا حالا ندیده بودمتون برا همین. مرسی

فک کنم یه لبخندم وسط زدم. گذاشتم اومدم! حالا بماند که زهرا و فردوس بعدش منو داشتن دار می زدن که این چه کاری بود؟!

3.جگر

یه اتفاق سکته آور دیگه ای که رخ داد امروز این بود که من در گدازه ی افروخته به دست پسرای کلاس افتادم. البته وقتی از جهات دیگه بررسیش می کنم انقدرام بد نبود:

سر کلاس اون زنه، پسرای پشت سرم اعمم از حسین.پ و روزبه داشتن حرف می زدن، زهرام حرف می زدا ولی گدازه مال اون نبود. که استاد عصبانی شد به حسین.پ گفت بیا پای تخته، خودشم اومد وایساد کنار من که گوشه ی بیرونی ردیف همیشه می شینم. حسین.پ هم اللا بلاا گفت من بلد نیستم. بعد به روزبه گفت ، روزبهم گفت منم بلد نیستم عمرا نیام. بعد به بغل دستیش گفت که درست پشت من بود، اونم گفت استاد من که اصن حرف نمی زدم!!

بعد به من گفت! دو تا ماژیکم یکی سبز یکی مشکی اورد جلو چشمم. منم که لم داده بودم همچین اخلاق «خود را شجاع نشان دادن» ام گل کرد، ماژیکا رو با اکراه گرفتم پا شدم برم جلو. البته رسیدم پای تخته داشتم می ریدم به خودما، ولی همیشه پای تخته رفتن اولش اینجوریه، فقط باید نفس عمیق بکشم و تند تند بنویسم تا لرزش اولیه دست مشخص نشه، بعد خودش خوب می شه اروم می گیرم. منم بلد بودم فرمولا رو نوشتم و جا گذاری کردم و جواب به دست اومد و درست بود و نشستم.

من همیشه از اینکه توجه یه جمعی فقط رو من باشه خیلی می ترسم و خیلی مضطرب می شم. ولی این مورد از یه جهاتی خوب بود خوپ. گنده ترینش این بود که رفتم تو چشم استاد. مخصوصا که سر کلاس سوالم می پرسم و همسنجورس نشسته جواب بعضی سوالا رو داد می زنم و تمرینم تحویل می دم. هر چه بیشتر تو چشم یه استاد زن باشی همونقدر بهتره.

دوم اینکه میرم تو چشم افرادی که می خوامشون یا می خوانم ، حالا منظورم مرتزا نیس. مرتزا همینجوریشم تو چشمشم. منظورم کسائیه که به خاطر رعایت مرتزا نمی تونم وایسم باهاشون سوشیالایز کنم. همین آلرژی که جدیدا سیبیل گذاشته و سوزی و روزبه… و مواردی که انقدرا صمیمی نیستیم که باهاشون تو ارتباط باشم مث «سیبیل» 🙂

تازشم مدل موهامو عوض کردم. از یک وری زلف ریزان بر قسمتی از صورت تغییر دادم به ازون فرق وسطا که می پیچونن می برن عقب. به نظر خودم که جیگری شده بودم. اصن یه مزیت دیگه جلو رفتن گفتن این جمله ی » ببینین مدل موهامو عوض کردم جیگر شدم» در عالم تله پاتی بود.

 

جاس فرندتون از اینکه وقتی سر کلاس پا می شه ( چه برا جلو تخته رفتن، چه برا رفتن به موال ، چه برا جمع کردن تمرینا و ورقه ها) پسرا از ردایف مختلف گردن دراز می کنن ستون فقراتو صاف می کنن کله رو می چرخونن تا نگاش کنن لذت می بره!

واز اینکه چند بار وقتی سعی کرد مثلا خیلی اتفاقی نگاش بیفته به «سیبیل» دید که اونم نگاش روشه خوشحاله. این نگاها، این نگاها، این نگاها… هیچی آدمو مث این نگاهای دزدکی خوشال نمی کنه. لامصب اصن خیلی سطح رمانتیسیسم دزدکی نگاه کردنا زیاده!

می تونین ادعا کنین جاس فرندتون دغل باز، هوس ران و جیگره .

یه چیزایی رو باید تو زندگی دعا کرد و خواست

استاندارد

تازگیا ذهنمو یه پسره مشغول کرده (مشغل شدن ذهنم توسط یه پسر هر یکی دو ماه یه بار اتفاق میفته! البته این از جهتی خوبه و رو ایمانم تاثیر داره چون هر دفعه پای پسری در میانه میرم می چسبم به دامن خدا دعا می کنم).

من همیشه دلم نا خودآگاه گیر دو مدل پسر میفته:

1- پسرای سر به زیر و آروم که دیده نمی شن و توحاشیه واسه خودشون میان می رن.

2- پسرای تقریبا گوشتی لپ دار.

اوج عشقمم پسری بود که ترم دو رشته جدیده باهاش هم کلاسی شدم و هر دو ویژگی رو داشت. و از آنجایی که آیفون (چال گونه) داشت رو صورتش، ملقب بود به آیفون. دو سالی طول کشید از مخم بیفته.

حالا این پسره که جدیدا افتاده رو مخم ویژگی شماره یک رو داره: ساکت آروم. بدون هیچ دوستی دور و برش سر این کلاسای پنجشنبه. از ویژگی های بارزش اینه سیبیل داره. لاغر نیس. کوله پشتی بر میداره. درس خونه.

اسمشم نمی دونم. جالب اینجاس که آیفون هم تو همون کلاسه. ولی خوب دیگه عشقای این زمانه اینجوریه اگه وارد رابطه دو نفره نشی عشقه دیر یا زود می پره. عشق اینم از سرم پریده دیگه.

اشتباهم راجع به آیفون این بود که بهش چراغ دادم و اونم فهمید موضوع رو. از همین نگاهای دزدکیم دستش اومد که خاطرشو می خوام. در حالی که روش من هیچ وقت این نیس. روش من اینه همیشه وقتی یکی نظرمو جلب می کنه می رم باهاش ارتباط بر قرار می کنم. این فایده هاش زیاده:

1-    یکی اینکه شخصیت و رفتار بعد یه مدت نگرش آدم رو نسبت به جسمیت هم عوض می کنه. اغلب این اتفاق میفته که وقتی حضور فیزیکی پسری نظرمو جلب می کنه و میرم باهاش ارتباط بر قرار می کنم و اخلاق کوفتیش بعد یه مدت دستم میاد دیگه اون حضور فیزیکیش حال نمی ده دیگه. از نظرم کلا پنهان می شه.

2-    دو اینکه ارتباط بر قرار کردن و صمیمی بودن آدمو راحت می کنه. وقتی طرف تو چشمته ممکنه دست و دلت به لرزه بیفته موقع دیدنش یا قلبت تالاپ تولوپ کنه، صمیمی بودن آدمو راحت می کنه. باعث می شه بعد یه مدت دیگه اینجوری نشی پیشش. ولی اگه لو رفته باشی و چراغ داده باشی هیچ وقت نمی تونی صمیمی شی و اون تالاپ تولوپا هیچ وقت رفع نمی شه.

3-    ارتباط برقرار کردن شانس اینو که بتونی یه چیزایی بینتون کشف کنی و بدون درگیری تو یه رابطه بتونی «ما» شدن رو قضاوت کنی میبره بالا.

برا همین امروز یه موقعیت کامینیوکیشن داشتم ولی دیدم مضطربم از خیرش گذشتم. امیدوارم تا اخر ترم بازم موقعیت داشته باشم. اگه موقعیته بیفته رو بیوریتم رلکس بودنم که عالیه.

یه وقتایی شجاعم. لقمه های گنده رو به راحتی و رلکس بر می دارم. ولی گاهی انقد مضطرب و ضعیف می شم که حتی ارتباطات کوچیکم نمی تونم انجام بدم.

من به دعا خیلی معتقدم. نمی دونم چیه جریانش اما چیزیه که تجربش کردم. یه چیزایی رو باید تو زندگی دعا کرد و خواست. تا نخوایی نمی دن بهت، حتی اگه بدونن از ته دل اینو نیاز داری یا واقعا برات خوبه بازم نیم دن بهت. باید دهن باز کنی دعا کنی بگی ای خدا ، ای روزگار ، ای دنیا ، ای کائنات یا هر چیکه حالا بهش معتقدی ، من «ا ی ن ر و م ی خ و ا م». ولی این خواستن یه خطری هم داره حالا. ممکنه به صلاح نباشه اصن بیاد گند بزنه به زندگیت. برا همین من تو دعاهام همیشه می گم » ا گ ه ص ل ا ح ه م ن ا ی ن و م ی خ و ا م». این همیشه یه پیشگیری از خطره. دعا چیز خوبیه مث میخه ولی. یه چند باری باس بکوبی که محکم شه. اگه رفت و نچسبوند دیگه باید مسیج رو بگیری که این به صلاحت نبود دیگه زر نزن.

برا همین برا پسرایی که هر از چند ماهی فکرمو مشغول می کنم یه دعایی می زنم بلکه یه روز یکیش زد و گرفت!

آدم نباس چیزی رو که به صلاحش نیستو به زور بخواد. آدم همیشه بعدا میفته به غلط کردم.

من برا آیفون دعا کردم. با اینکه در زندگیم یکی از بزرگترین هوس هام (یا عشقام حالا، من بین این دو تا فرقی نمی بینم) بود، ولی بازم تو اون لحظه ها که دلم خیلی می خواستش دعا می کردم اگر به نفعم نیس اصن نمی خوامش. الانم ازینکه هیچ وقت نیومد جلو با وجود چراغی که داده بودم، هیچ ناراحت نیستم. یا از اینکه نداشتمش و مال من نشد و این حرفا، هیچی انقدری ارزششو نداره که منو ناراحت کنه. حتی اگه عاشقش باشم!

چت روم جائیه که کسی توش دروغ نمی گه! برا همینم انقد جای کثافتیه. جایی که صداقت بیداد کنه می شه خانه فساد.

استاندارد

جاس فرندتون جدیدا از اینکه یکی دیگه از طرفداراشو پیدا کرده خوشحاله!

از اینکه جفت پسرای پر طرفدار کلاس خاطرخواشن احساس اعتماد به نفس می کنه.

همیشه پسرا رو برا طرح افزایش اعتماد به نفسم خواستم. من با قیافه ای که رو سلیقه ی خیلیاس و البته به نظرم بیشتر با خون گرمیم و بامزگیم که خیلی پر طرفدار تشریف دارم اصلا هیچ اعتماد به نفسی ندارم. همیشه فک می کنم دیده نمی شم. و البته سعی می کنم دیده نشم.

پس جاس فرندتون خیلی اعتماد به نفسش پائینه.

آقا از بچگی تو گوش ما خوندن شبیه هیچی نیستی. دختر مچه ی لاغر مردنی صورت گرد به گفته ی برادر گرام که همیشه اذعان داشت دخترای صورت گرد بی ریختن و دختر باید صورتش دراز و تیز باشه!! و «بد نیستی» به گفته ی مادرجان (که بعدا ها می گفت می خواستم جو گیر نشی، برا همینم زد اعتماد به نفسمو داغون کرد که در بزرگ سالی به پسر بازی روی نیارم) و پدر که هیچ نظری نمی داد عموما.

بعد زد و ما بزرگ شدیم و بانوی صورت گردی شدیم با چشمای مشکی درشت و ابرو های شکسته ی بلند و دماغی که اگه یکمم بزرگ باشه حالا به گفته ی جماعت خوش فرمه و لبای کوچیک و گونه های گرد پر با خط گونه ی واقعی و ه ساختگی با رژ گونه و لپ های فندقی و خط روی زنخدان و پیشونی بلند و موهای مشکی پر پشت فر درشت و اندام باریک کشیده ی ساعت شنی که البته قدمون زیادم رشد نکرد به میمنت ژنوم های قد کوتاهی فامیلای دو طرفمون. و هیچ هم آگاه به مسائل زیبا شناسی تو خودم نبودم و به نظر خودم موجودی نامرئی ای بیش نبودم.

بعد رفتم دانشگاه اون رشته اولیه تو دانشگاه اولیه. جاس فرندتون هیچ وقت به جنده بازی و پسر بازی و این حرفا علاقه ای نداشت. از همون دوران راهنمایی که افتاده بود تو خط علم دیگه از خطش نمی تونس خارج شه. فقط این محیط دانشگاه میدونین چجوریاس دیگه؟ لامسب هر موجود تجربه طلبی مثل من رو در برهه ای از زمان وادار می کنه تمام تحقیقات علمیش رو ببوسه بذاره کنار بیفته رو خط تجربه کردن جنس مخالف. و خوب دختر ساده ای بودم. ابرو نگرفته بودم. آرایش نمی کردم . با حیا بودم (و هستم) تو چشم پسرا نگا نمی کردم. ولی دوست داشتم با پسرا تو صلح باشم. جایی که همه دخترای کلاس جواب سلام پسرا رم نمی دادن من باهاشون چند جمله حرفم می زدم. همون سال اول از اینکه می دیدم تو دانشکده 5-6 تایی خاطر خواه دارم واسم عجیب بود. می ایستادم جلو آینه به قیافه نکره خودم زل می زدم و تو دلم می پرسیدم چرا؟!

اون موقع ها یه وبلاگ زده بودم و یه بار توش از اینکه بی ریختم شکایت کرده بودم. بعد یه سری پسرای خواننده اومدن و گفتن جمع کن دکونو، اصن عاشق شدن واقعا به قیافه ی عالی و اندام و قد اونجوری و جلف بودن نیس بیشتر به اینه که اعتماد به نفس داشته باشی. حالا من اون موقع به خودم گفتم آخه من که بلد نیستم وای سم با پسرا حرف بزنم و باهاشون گرم باشم ( بعدا دیدم به صورت ذاتی خیلی هم بلدم! )

گذشت و اون 5-6 تا خاطر خواه رو هر چند 4 که چهارتاشونم لات بودن رو توی اون دانشگاه رها کردم برگه انصراف رو امضا نمودم رفتم دانشگاه و رشته ی جدید.

این دانشگاه بهتر بود. دخترا نه تنها به پسرا سلام می دادن بلکه پفک هم می دادن. و دیده شدن یه دختر به این بود که چقدر با پسرا در صلحه. من کلا تو این فازا نبودم اون موقع اینا حالیم نبود. همینجوری از سر اینکه تیم تحقیقاتی بزنیم و بریم همایش و این کوفتا با پسرا صلح کردم. به نظر دخترای این شهر مغز بسته، این که یه دختر با پسرا تو صلح باشه یعنی پرروئه! بنابراین ما شدیم مخاطب این جمله ها که: تو پرروئی برو با پسرا صحبت کن کلاسو بزنیم زمین! تو پررومونی برو صحبت کن بریم پارک بریم کوه بریم آبگوشت بریم قلیون … و البته می دونستم و می دونم که پررو نبودم، فقط می خواستم تو صلح باشیم. از ترم دو بود که خاطرخواها شروع شدن دیگه. اولیش هم کلاسی خودم بود. نمی شناختمش رد دادم. می دونستم خیلی تجربه طلبم ولی اینم می دونستم که تجربه کردن هم کلاسی ای که قراره چهار سال باهاش باشی میل کردن مغز خره.

ترم ها از پی هم می گذشت و جاس فرندتون هر ترم برا خودش خاطر خواهایی میافت. و هر بار جلو آینه از خودش می پرسید: چرا؟!

بعد با اون «یارو» دوست شدم. بلاخره وقتش بود این <دوست پسر> رو تجربه کنم ببینم چیه؟ که «یارو» بهم ثابت کرد چیز گهیه. جسما از دستش سالم در رفتم. با اینکه روز آخری که دیدمش و همونجا تصمیم گرفتم کات کنم، واقعا سالم موندنم از دستش معجزه بود. و پشت دستمو قشنگ داغ کردم و گفتم دور تجربه ی این موردو خط بکش.

هم کلاسی ای که مرا دوست می داشت به مورد بسیار محبوبی بین دختر ها تبدیل شده بود. بین دختر ها مقادیری خاطرخواه داشت که با واسطه یا بی واسطه بهش ابراز علاقه می کردن. خدایی هم پسری بسیار خوب و متین و خوش قیافه و خوش هیکلیه به نام مرتزا. این اعتماد به نفس منو بالا می برد! اینکه خاطرخواهای پسره از اینکه چرا من بهش افتخار نمی دم تعجب می کردن باعث می شد فک کنم واسه خودم چیز بخصوصی هستم. ولی خوب موضوع اصلا افتخار دادن نبود موضوع این بود وقتی احساسی به کسی ندارم چرا باید سر کارش بذارم؟ فقط از اینکه جز من کسیو نمی خواد بهم احساس خبیثانه ی لذت رو می داد. از اینکه وقتی دخترا واسطه میفرستادن که بیا و با ما راه بیا مرتزا می گفت ترجیح می دم با جاس فرند را بیام تعجب منو از اینکه چرا هنوزم می خوادم بر می انگیخت. و خوب همین عشق باعث شده بود هیچ وقت باهاش تو صلح نباشم. با هر پسری صحبت می کردم جز اون. سه سال بعد که برا بار دوم ازم خواست باهاش باشم و تو اون مدت کسی رو راه نداده بود به زندگیش، و من باز هم با کلی عذاب وجدان «نه» رو گذاشتم کف دستش، بهش گفتم بیا صلح کنیم. منو در حد جاس فرندت قبول داشته باش. و اون به اینکه من حتی جاس فرندش باشم هم قانع بود…

جاس فرند خوبی هم هس خدایی. فقط وقتی اس می زنه که کاری داشته باشه. یا وقتی می بینتم یکم شوخی می کنه میره همین.

یکی این مرتزا کاری کرد کمی باور کنم بدک نیستم، یکی هم صجاد… صجاد خاطر خوام نبود. نفوذیم بود تو کلاس (قبل اینکه انصراف بده). از این پسرای ساده که میشه ازشون سو استفاده کرد و اونا هم می تونن با حماقتشون آدمو به فاک بدن! ولی من ازش سو استفاده نکردم. موجود تنهای منفوری بود که همه ازش بدشون میومد. من می دونستم دوست داشته نشدن چقدر دردناکه. چون همیشه خودم توهم دوست داشته نشدن داشتم. برا همین اجازه دادم جاس فرندش باشم. گاهی درد دلاشو میاورد برام. به زبون خودش دل داریش می دادم. اونم همیشه تعریف می برد جبهه پسرا. هیچ وقت لازم نبود ازش حرف بکشم. خودش میومد راپورت پسرا رو می داد بهم. یه بار ترم پنج اینا گفت که دو ترم پیش سی چل تا دختر کلاس رو پسرا اومدن شیش تا خوشگل تریناشونو رده بندی کردن گفت بدم رده بندی رو؟ منم که واسم جالب بود سلیقه پسرا دستم بیاد گفتم بده! می دونستم تو اون رده بندی نیستم و نباید باشم. من اگه خیلی هم خودمو قبول می کردم باید می رفتم تو رده پونوزده به بعد. دختر خوشگلای کلاس که خیلی طرفدار داشتن یکی مهسا بود یکی ماندانا بود یکی سمیرا بود و چند تای دیگه که ظاهرشونو واقعا قبول داشتم. اون وقت وقتی رده بندی شیش تایی رو داد فقط سمیرا و فرزانه از من جلو تر بودن! اینکه ماندانا و مهسا بعد من باشن کفم رو بریده بود! اصن اینکه من تو اون لیست باشم کفم رو بریده بود. باز ازون روزایی بود که جاس فرندتون جلو آینه ایستاد و گفت چرا؟

بعدشم خاطر خواها نفوذ کردن به ترم بالاییا و ترم پائینیا و کم کم هم پسرای فامیل دم بخت و در و همسایه و همکارای بابا که منو دیده بودن و …

ولی هیچی اعتماد به نفس منو مث چت روم بالا نبرد. تازه با «یارو» کات کرده بودم. داشتم دق می کردم از اینکه چرا این همه بلا باید سر من میومد؟ و اعتماد به نفسم ته تهش بود و فک می کردم موجودی مث من سرنوشتش بایدم همین باشه که زدم به سیم آخر و افتادم تو چت روما برا خودم الواتی! اولا فقط به نیت دو کلام صحبت با یه ادم درست و حسابی پام باز شد اونجا. بعد که دیدم خبری از ادم درست و حسابی نیست و ملت هندونه زیر بغلم می ذارن که فقط مخمو بزنن منم شروع کردم به در کف گذاری چت رومی جماعت. گفتم باس پوزشونو بزنم.

چت روم جائیه که کسی توش دروغ نمی گه! برا همینم انقد جای کثافتیه. جایی که صداقت بیداد کنه می شه خانه فساد. برا همین به آدماش تو این که راست می گن اعتماد داشتم. کسی همو نمی دید و نمی شناخت. کسی چیزی برای از دست دادن اون تو نداشت. و همه راستشو می گفتن. اگر بی ریخت بودی می گفتن بی ریختی گم شو. و می رفتن سراغ یکی دیگه. مردای گنده ی زن و بچه داری که معتقد بودن خانواده زنشون داده و زنشون سرده و دوسشون ندارن و این حرفا. یا پسرایی که از چهار تا دوس دخترشون می گفتن و بازم می خواستن! زمان توی چت روم دو بخش بود. زمانی که می ذارن تا مختو بزنن و زمانی که بحث سکس شروع می شه. مرحله یک مال من بود. یه وبکمی که می دادم و با یه لباس استین بلند یقه بسته می شستم و طرف شروع می کرد به حرف زدن و تعریف کردن و هندونه و اینا. و هر کی نظر خودشو صادقانه می گفت. اینکه تعداد گفتن » خوشگلی » ها ده برابر «رو سلیقم نیستی» یا «ساده ای » بود خیلی اعتماد به نفسمو برد بالا. اینکه «کاش کمی پر تو بودی» یا  «کاش یکم سینه هات گنده بود» زیاد می شنیدم. ولی خوب وسط یه جمله های » من لاغر خیلی دوس دارم » هم نشون می داد اوضاع زیاد خیط نیس.

یکی دو ماه بعد که چت روم بسته شد خیلی هم خوب شد! اعتماد به نفسم به اندازه زیادی بالا رفته بود و تعداد مقابل آینه «چرا» گفتن هام کم شده بود.

دیگه ازون موقع که همین پائیز سال 91  بود تا الان اعتماد به نفسم در یک حد متوسطی باقی مونده بود و به زندگی ادامه می دادم. حالا زندگی همونجوریه. خاطر خواهای توی دانشگاه بد نیستن. فقط یه تلنگرن به اعتماد به نفسم. ولی من دوس دارم اعتماد به نفسم زیاد باشه. احساس یه خون آشامی رو دارم که تشنه ی خونه. تشنه ی اعتماد به نفس و خاطر خواهم. یحتمل عقده ای شدم بچگیام. و اون چت روم حکم خون رو داشت که می نوشیدم.

حالا این طرفدار جدیده که هم کلاسی خودمم هست و از اینکه افتاده تو طرح افزایش اعتماد به نفسم خوشحالشم، یه پسریه که تو کلاس و غیر کلاس خیلی پر طرفداره. خودمم یه زمانی بگی نگی تو دلم طرفدارش بودم ولی نه حالا اونجوری. و فک می کردم فقط منم که این پسره که اسمشم مهسنه میاد تو چشمم. بعد که پای صحبت چند تا از دخترا نشستم دیدم تو چشم اینا هم هست. از فرط طرفدار هم حلقه می کنه دست چپش که همه فک می کردن نامزد داره ولی من از سر کرمم همیشه فک می کردم گی تشریف داره 😀

جایی که مرتزا عشقش به من رو جار زده هیشکی تو کلاس نمی تونه از ترسش زیاد نزدیک من شه. روزبح هم که از بین پسرای کلاس خیلی با این یکی صمیمی ام، سر کلاس طوری رفتار می کنیم که مرتزا نفهمه با هم صمیمی ایم. نه اینکه از خودش بترسیم. از اینکه ناراحت شه می ترسیم. با اون آماری هم که از مهسن دستمه فک می کنم دلیل اینکه چرا ابراز علاقه نکرده همین مرتزا باشه. ولی همین که سه تا از پسرا همچین آماری دادن خودش به نظرم کافیه.

و خوب جاس فرندتون خوشحاله دیگه… یه قطره ی دیگه ریخت تو کاسه اعتماد به نفسش. هر چند جلو آینه که وایساد از خودش پرسید : چرا آخه؟